سفر

بگذار شانه‌هایم،
تن خسته‌ات را
سفری دریائی ببخشد.
خانه چه دلگیر،
هوا چه سنگین ،
زمان چه كوتاه ،
زمین چه لغزان.
نگاه عاشقانه می نوش به بطر ویسکی
پلمپ زنگ زده ارشاد بر پیشانی میکده
پرواز سیگاری بر دود.
نگاه گرسنه کودک به بطر خالی شیر
ریزش لرزان زندگی به اغوش سنت.
خانه چه دلتنگ
رویا چه مبهوت
كوچه چه گریان از سفر دریایی‌ات بر شانه‌های من.
لباس از موج دوخته
چه زیبا بر تنت میدرخشد
زمان چه خوشبخت
از قدم نرم و همگونت
بر شانه های تمدن.
جهش بی سقوط زمان بر شانه‌های تو.

آرام

شاعر، نویسنده

نوشته های دیگر:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.