قندولکم

صدا میآید،
صدای نرم پای تو میاید.
از بامداد خزان
میشود فهمید
که برگهای خوشرنگ باغچه
تپش پاهای تو را
با آغوش رنگین می پیمایند.

آرام

شاعر، نویسنده

یک تصویر

خوشكلكم، باور آواره‌ی من!
کدامین جادهٔ زمُخت خواب تو را می شکند؟
کدامین عابر عجول
بر پلکهای تشنهٔ خواب، قدم با تیشه میزند؟
به چی داری فكر میكنی ؟
به درس و نیمكت و كلاس
به دردهای مادر پیر، به پدری كه نداری ؟
یا به جاده،
یا شاید هم به دور دورها، که درد را تنها بگذاری؟

آرام

شاعر، نویسنده

اگر دنیا دست من بود

اگر دنیا دست من بود،
با آواز گیتار می زدم.
سیاست آدرسی نداشت،
مارکس شاید اپرا میخواند
لنین شراب سرو میکرد
استالین بجای کله زدن
در کنار میدان سرخ لبو می فروخت.
اگر دنیا دست من بود
بر سینه هر چهار راهی
یک گلستان گل می کاشتم
تا دختران خوشکلم برای نان گل نشوند.

آرام

شاعر، نویسنده

سنور

تو خود چیزی نمی گوئی،
و من از لکنت یک حرف آویزانم .
در سرزمینی که خانه‌ات نیست،
بدون خود،
در زیر تلی از خاک آواره‌ای .
تو خود چیزی نمی گوئی،
و من
از بوی بد این خاک نمناک وطن،
خون استفراق میکنم.
تو خود چیزی نمی گوئی،
و من،
شرف را و ناموس را
زیر پایت خاک میکنم.

آرام

شاعر، نویسنده

فراخوان

اگر روزى فرا خواندى
نام من را آخر بگذار!
که يك بغل پايان را من
از آغاز پیموده‌ام.

آرام

شاعر، نویسنده

فردا

پاییز.
درخت.
برگ؟
به پیشواز فصلی دیگر.

آرام

شاعر، نویسنده

دختران چیبوک

آخرین پیام،
نجوای نرمی بود در گوش خانه:
برمیگردم.
گامهای بجا مانده در کنار در،
دستهای آویزان در گردن فردا،
عروسکهای منتظر
تخته سیاه در مدرسه
و پدری در عمق متر پنجاه معدن ..

آرام

شاعر، نویسنده

آخرین ترانه

رفیق من ،
این آخرین ترانه است.
دیروز که نامه‌ات رسید
نگاهِ سرد و مردهِ و
سفر ِتو به زیر صفر،
برای من بس است که من
تو آم دیگر در خانه نیست.
هم نوع من،

آرام

شاعر، نویسنده

لحظه

در سکوت سرخ گیلاس شراب،
یاد را به فنا میخوانی.
و من در تو دوباره غرق میشوم،
پناهنده می پذیری؟

آرام

شاعر، نویسنده

سرزمین من

زمین چه سنگین می چرخد،
زیر پایِ پایکوبانِ غرقه در خونِ آنکارا.
لبخند چه عریان می میرد بر لبِ کودکان بی پناه کوبانی.
نگاه چه سوگوار می بیند
چشمانِ زیبایِ خفته،
در پارک مادر، در سلیمانیِ.
اعدام چه ساده می بلعد،
رفیق من، مهاجرین افغانی.
***

آرام

شاعر، نویسنده

یاد

آخرین هدیه
لبخندی سرخ و نگاهی سبز.
بعد از بند،
کوچه‌ای دیگر.
بازپسین یاد؟
دری نیمه باز،
نگاهی تهی و
لبخند بکر یک کودک.

آرام

شاعر، نویسنده

جاده

هم زاد من ، دردی بود،
هادی راه.
هم راه من،
آوازی از جنس طغیان،
در گلو جراحی شد …
دستهایت را بگو،
طپش قلبم را معنا ببخشند.

آرام

شاعر، نویسنده

مهاجر

زیر نور پریشان چراغ برق،
کودکی با دستهائی از جنس حریر ،
سیم خاردار مرز مرگ را،
تجربه میکند.
زیر باران غمگین صبح پاییزی،
مادری آبستن،
طفلش را جان می بخشد ،
و زمان را،
با پرواز سارهای هراسیده ،

آرام

شاعر، نویسنده

من چارلی هستم

پاریس.
چوخه‌های مرگ.
اعدام قلم ، ازادی ، انسانیت.
چارلی رفت ، 
ما ماندگار ،
ما میلیونها .
من چارلی هستم .
شما چی؟

آرام

شاعر، نویسنده

سلفی

از زیبائی تو دلگیرم، که درگیری و می گیری ،
سلفی گل رویت،
با قاب عکس سنت قهر، 
بر سینهُ دیوار کافه شاپ اجورد رود.
تو میدانی با این دف،
و این چنگ و این پرچم سه رنگ،
در انجا میزنند جار و خدایان
به سنگسارند نازنینی هم چنین تو ، اما در بند؟

آرام

شاعر، نویسنده

سفر

بگذار شانه‌هایم،
تن خسته‌ات را
سفری دریائی ببخشد.
خانه چه دلگیر،
هوا چه سنگین ،
زمان چه كوتاه ،
زمین چه لغزان.
نگاه عاشقانه می نوش به بطر ویسکی
پلمپ زنگ زده ارشاد بر پیشانی میکده
پرواز سیگاری بر دود.

آرام

شاعر، نویسنده