یاد

آخرین هدیه
لبخندی سرخ و نگاهی سبز.
بعد از بند،
کوچه‌ای دیگر.
بازپسین یاد؟
دری نیمه باز،
نگاهی تهی و
لبخند بکر یک کودک.

آرام

شاعر، نویسنده

جاده

هم زاد من ، دردی بود،
هادی راه.
هم راه من،
آوازی از جنس طغیان،
در گلو جراحی شد …
دستهایت را بگو،
طپش قلبم را معنا ببخشند.

آرام

شاعر، نویسنده

مهاجر

زیر نور پریشان چراغ برق،
کودکی با دستهائی از جنس حریر ،
سیم خاردار مرز مرگ را،
تجربه میکند.
زیر باران غمگین صبح پاییزی،
مادری آبستن،
طفلش را جان می بخشد ،
و زمان را،
با پرواز سارهای هراسیده ،

آرام

شاعر، نویسنده

من چارلی هستم

پاریس.
چوخه‌های مرگ.
اعدام قلم ، ازادی ، انسانیت.
چارلی رفت ، 
ما ماندگار ،
ما میلیونها .
من چارلی هستم .
شما چی؟

آرام

شاعر، نویسنده

سلفی

از زیبائی تو دلگیرم، که درگیری و می گیری ،
سلفی گل رویت،
با قاب عکس سنت قهر، 
بر سینهُ دیوار کافه شاپ اجورد رود.
تو میدانی با این دف،
و این چنگ و این پرچم سه رنگ،
در انجا میزنند جار و خدایان
به سنگسارند نازنینی هم چنین تو ، اما در بند؟

آرام

شاعر، نویسنده

سفر

بگذار شانه‌هایم،
تن خسته‌ات را
سفری دریائی ببخشد.
خانه چه دلگیر،
هوا چه سنگین ،
زمان چه كوتاه ،
زمین چه لغزان.
نگاه عاشقانه می نوش به بطر ویسکی
پلمپ زنگ زده ارشاد بر پیشانی میکده
پرواز سیگاری بر دود.

آرام

شاعر، نویسنده