یک تصویر

خوشكلكم، باور آواره‌ی من!
کدامین جادهٔ زمُخت خواب تو را می شکند؟
کدامین عابر عجول
بر پلکهای تشنهٔ خواب، قدم با تیشه میزند؟
به چی داری فكر میكنی ؟
به درس و نیمكت و كلاس
به دردهای مادر پیر، به پدری كه نداری ؟
یا به جاده،
یا شاید هم به دور دورها، که درد را تنها بگذاری؟

 قاصدکم،
چه رازی را خورشید خانم با خود به غروب می برد؟
قلب ملیح تو کجا
آوازش را نی می زند ؟
بیا طپش قلب من! که من در این دیار شور،
بی سرزمین، بی مرز و دین
بسوی فردا می روم.
در این سرای درد و مرگ
بی تو و من، شبها طولانی میشود.

آرام

شاعر، نویسنده

نوشته های دیگر:

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *