مهاجر

زیر نور پریشان چراغ برق،
کودکی با دستهائی از جنس حریر ،
سیم خاردار مرز مرگ را،
تجربه میکند.
زیر باران غمگین صبح پاییزی،
مادری آبستن،
طفلش را جان می بخشد ،
و زمان را،
با پرواز سارهای هراسیده ،
بدرود میگوید …
تف بر شما ،
نگاهتان بوی باروت میدهد.
ننگ بر شما ،
پشت دیوار آهنین مرزتان،
پدری پشت پا خورد،
دستهای لطیف کودکی،
روی خارهای آهنین جا ماند.
مادری جان داد …
و شما دیروز را فراموش کرده اید،
و کوره های آدم سوزی را.

آرام
شاعر، نویسنده

نوشته های دیگر:

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *