قندولکم

صدا میآید،
صدای نرم پای تو میاید.
از بامداد خزان
میشود فهمید
که برگهای خوشرنگ باغچه
تپش پاهای تو را
با آغوش رنگین می پیمایند.

یاری نامۆ

خاتونه‌که‌ی باب خاون زێر
په‌ره‌نگ له زێر
قۆلباخ له زێر
پاوانه زێر
دانیشتوی ناو پێنج نهوومی له ره‌نگی زێو.
نامه‌که‌تم له به‌ر ده‌مه،
حیکایه‌تی تۆم بۆ ئه‌کا،
بۆت نوسیوم:
“ خۆشم ئه‌وه‌یی ،
ده‌تپه‌ره‌ستم
شاسواری خه‌یالاتی رۆژ و شه‌وێی!”

یک تصویر

خوشكلكم، باور آواره‌ی من!
کدامین جادهٔ زمُخت خواب تو را می شکند؟
کدامین عابر عجول
بر پلکهای تشنهٔ خواب، قدم با تیشه میزند؟
به چی داری فكر میكنی ؟
به درس و نیمكت و كلاس
به دردهای مادر پیر، به پدری كه نداری ؟
یا به جاده،
یا شاید هم به دور دورها، که درد را تنها بگذاری؟

 بۆ سنور

بۆ ئه‌م كیژه گه‌نجه‌ی ناموس حوکمی له سه‌ردا و شه‌ره‌ف كوشتی.
***
کاتێ چاویان له تۆ دزی،
پاركی دایك سور داگه‌را.
ئالای هه‌لمه‌ت و قوربانی
له ناو بلێسه‌ی شه‌ره‌ف دا،
چلكن و بۆر، سوتێندرا.
سلیمانی،
بۆته شارێكی بریندار
هه‌مو رۆژێ
به‌شێكی لێ ده‌كه‌ن به گۆر.

اگر دنیا دست من بود

اگر دنیا دست من بود،
با آواز گیتار می زدم.
سیاست آدرسی نداشت،
مارکس شاید اپرا میخواند
لنین شراب سرو میکرد
استالین بجای کله زدن
در کنار میدان سرخ لبو می فروخت.
اگر دنیا دست من بود
بر سینه هر چهار راهی
یک گلستان گل می کاشتم
تا دختران خوشکلم برای نان گل نشوند.

سنور

تو خود چیزی نمی گوئی،
و من از لکنت یک حرف آویزانم .
در سرزمینی که خانه‌ات نیست،
بدون خود،
در زیر تلی از خاک آواره‌ای .
تو خود چیزی نمی گوئی،
و من
از بوی بد این خاک نمناک وطن،
خون استفراق میکنم.
تو خود چیزی نمی گوئی،
و من،
شرف را و ناموس را
زیر پایت خاک میکنم.

فراخوان

اگر روزى فرا خواندى
نام من را آخر بگذار!
که يك بغل پايان را من
از آغاز پیموده‌ام.

فردا

پاییز.
درخت.
برگ؟
به پیشواز فصلی دیگر.

دختران چیبوک

آخرین پیام،
نجوای نرمی بود در گوش خانه:
برمیگردم.
گامهای بجا مانده در کنار در،
دستهای آویزان در گردن فردا،
عروسکهای منتظر
تخته سیاه در مدرسه
و پدری در عمق متر پنجاه معدن ..

آخرین ترانه

رفیق من ،
این آخرین ترانه است.
دیروز که نامه‌ات رسید
نگاهِ سرد و مردهِ و
سفر ِتو به زیر صفر،
برای من بس است که من
تو آم دیگر در خانه نیست.
هم نوع من،